معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

517

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

اما بسط سخن در اين باب و بيان آنكه هر پيغمبرى را زندانى بود بدانكه اكثر انبيا عليهم السّلام را زندانى بود كه به آن مبتلا گشتند و ليكن هر يك را در آن زندان بكرامتى مخصوص گردانيدند . اول بندهء كه قدم اصطفا بر منبر نبوّت نهاد تاج‌دار « إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً » بود يعنى آدم صفى و او را به زندان دنيا فرستادند ، نيمروزش در بهشت زياده مجال اقامت ندادند ، نماز ديگر كه آفتاب جهانتاب قصد غروب كرده و سلطان خورشيد از روم مشرق روى به زنگبار مغرب آورده و قراولان سپاه حبش ، از عقب عساكر نوربخش روم ، در ميدان فلك در تاختند و منشور حكومت سلطان زنگبار در اقطار و اكناف عالم برخواندند ، نماز شام درآمد و آدم بيچاره چون غريبان در زندان دنيا محبوس گشته ، سلسلهء بار امانت در گردن و كند تعلق بشريّت بر پاى هر زمان از دست سجّان قضا و قدر تازيانهاى ملامت و غرامت خورده ، و فرياد « رَبَّنا ظَلَمْنا » برآورده ، نى يارى كه با وى راز گويد و نى غم‌گسارى كه با وى غمى در ميان نهد « 1 » ، هر دم بر حال خود مىگريست و هر لحظه بر روزگار توجه ديگر آغاز مىكرد ، هرگز غم و اندوه نديده و از دست ساقى بلا ، جرعهء نچشيده ، گاهى از عزّت روز اول ياد مىكرد ، و گاهى از بىالتفاتى روز آخر فرياد مىكرد . اما كرامتى كه آدم در اين زندان به آن مخصوص گشت ، آن بود كه دو بندهء مقرّب بودند از يكى گناهى در وجود آمد و آن ديگرى به تهمتى متّهم گشت بر مثال ساقى و خوان سالار ، خوان‌سالار گناه كار بود و ساقى متّهم چنانچه اين هر دو را به

--> ( 1 ) - الف : هر دم غم خود با دل افكار بگويم * چون زهرهء آن نيست كه با يار بگويم